سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ

رابطه ی دوستی میان انسان ها رابطه ای ویژه و متمایز از سایر روابط است. دوستی رابطه ای اجتماعی است که بر پایه ی دوستی و همیاری شکل می گیرد. یکی از ویژگی های برجسته ی رابطه ی دوستانه اعتماد متقابل و دوجانبه میان افراد است. این اعتماد متقابل موجب می شود هر یک از دوستان بر افکار و احساسات و رفتار دیگری تاثیر گذارند.

نکته مهم این جاست که برخی از عوامل باعث می شوند این اعتماد متقابل از بین برود و دوستی میان افراد سست شود و کارکرد خود را از دست بدهد. یکی از این عوامل، غیبت کردن است. فرد غیبت کننده اعتماد را که سرمایه دوستی است خرج می کند و این رابطه را سست می نماید. با غیبت کردن اعتماد به غیبت شونده در نزد شنوندگان غیبت کاهش پیدا می کند و فرد غیبت شونده پایگاه اجتماعی خود را از دست می دهد.


نوشته شده در  پنج شنبه 93/5/30ساعت  8:15 عصر  توسط سعید مقدم 
  نظرات دیگران()

 

نمی دونم تو زندگی زلزله رو تجربه کردین یا نه؟ من به تازگی تجربه یه زلزله رو داشتم. چند روز قبل بود که با دوستان به صورت خانوادگی رفتیم کردستان. ماجرا مربوط به زمانی میشه که شب توی یه خوابگاه دانشجویی اسکان داده شدیم. بعد شام چون یه کم هوا گرم بود. خیلی از دوستان رفتند نمازخانه بخوابند. ولی من همون اتاق خوابیدم. من چون تختخواب ها صدا می داد و موجب اذیت می شد رو زمین خوابیدم. شب هم یکی از مسئولین به بچه ها که روی تخت ها شلوغ می کردند گفت که تخت ها ممکنه از وسط بشکنن.

بعد نماز صبح دوستم با پسرش اومدند اتاق بخوابند. محمد صادق پسر دوستم گفت اگه من این تخت بالایی (ارتفاع تا زمین حدود یک و نیم متر بود)خوابیده بودم می افتادم پایین. (تخت ها حفاظ نداشتند) منم گفتم حتما می افتادی رو من. آخه من پایین همون خوابیده بودم. بعدش محمد صادق رفت اون بالا خوابید و من هم پایین همون تخت. حدود نیم ساعت بعد. همون زلزله ای که گفتم اومد. یه دفعه چیز سنگینی را روی قفسه سینه خودم با درد شدید احساس کردم. اول فکر کردم تختخواب بالایی شکسته و رو من افتاده ولی نه این محمد صادق بود که رو قفسه سینه من نشسته بود. بقیه دوستا هم که بیدار شده بود. همگی ترسیده بودند. یه عده که نمی دونستند چی شده از اتاق بیرون می دویدند. پسر یکی از دوستا از ترس گریه می کرد و... می داد؛ می گفت: ..... اگه رو من می افتادی چی می شد. خلاصه چشم تون روز بد نبینه.

 


نوشته شده در  پنج شنبه 93/5/30ساعت  9:53 صبح  توسط سعید مقدم 
  نظرات دیگران()

 

شنیدن حکایت مسافری که عزم سفری بس مهم را در سر داشت و پس از تحمل اندک رنجی در کاروانسرایی زیبا با دیدن اندک خوشی، جا خشک می کند و عطای سفر را به لقایش می بخشد، برایم عجیب جلوه می نمود. اما تامل در احوال خودم پرده ی شگفتی را درید. چه زود فراموش می کنم که برای چه عازم این کاروانسرا شده و بار سفر بسته بودم و حالا با چه علاقه ای دل به این ممر بستم و از ادامه سفر باز ماندم و تماشای هر روزه ی حکایت این مسافر اصلاً تعجبم را برنمی انگیزد.

بزرگی می فرمود: هر روز حداقل بیست مرتبه مرگ را یاد کنید!!!!

چه حکایت عجیبی دارد این روزگار دل ما 

 


نوشته شده در  چهارشنبه 93/5/8ساعت  2:56 عصر  توسط سعید مقدم 
  نظرات دیگران()


لیست کل یادداشت های این وبلاگ
از چیستی فرهنگ تا مهندسی فرهنگی
دولت مستسبع (وحشی زده) کنونی
بررسی گفتمان سید قطب و تأثیر آن بر شکل گیری جریانهای تکفیری مصر
مداح محوری و جامعه ی احساسی
رابطه ی تحصیل علم و حیات اخروی
[عناوین آرشیوشده]